همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده، مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده لشکر معرفی کند و...، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.
در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال داشته است.نیم نگاهی به زندگی و پیکار شهید اکبر جوادی نظرلو....
خیلی گشتم تا شاید یکی از دوستان و همرزمانش را پیدا کنم، ولی تلاشم به جایی نرسید. بعضی دورادور شناختی از او داشتند، که اطلاعات شان کلی بود و نه چندان مفید.
از طریق بنیاد شهید و واحد ایثارگران لشکر عاشورا، فهمیدم پرونده اش راکد است. در این باره تنها یک حدس می شد زد، و آن اینکه: شهید جوادی همسر و فرزند نداشته، و احیاناً پدر و مادرش هم از دار دنیا رخت بربسته اند؛ چرا که حضور یکی از اینها کافی بود تا حقوق و مزایایی برایش تعیین شود و پرونده به جریان بیفتد.
بالاخره بعد از کلی پیگیری و چند بار مراجعه به واحد ایثارگران، توانستم آدرسی از منزل پدر شهید پیدا کنم. البته این زیاد مرا امیدوار نمی کرد، چراکه در شهرهای مختلف بارها و بارها پیش آمده بود که آدرس منزل شهیدی را از واحد ایثارگران یگانِ خدمتی اش می گرفتم و وقتی مراجعه می کردم، متأسفانه می دیدم که آنجا یا اصلاً خانواده چنان شهیدی را نمی شناسند و یا اینکه می گویند: چند سال است از اینجا رفته اند!
به هرحال به آن آدرس مراجعه کردم. خوشبختانه این یکی درست بود و خانواده شهید هنوز از آنجا نرفته بودند.
جوانی در را باز کرد به نام «اَحَد»، بعد هم پدر شهید آمد. در چهرة هردوشان، مظلومیت و غربت خاصی موج می زد. برخوردهای اول قدری سنگین بود. کم کم فهمیدم که آن بزرگوارها علاوه بر داغ شهیدشان، داغ دیگری نیز بر دل دارند؛ می گفتند: سال هاست کسی در خانه ما را نزده!
منظورشان آنهایی بودند که به عناوین مختلف چنین وظیفه و مسئولیتی بر دوش شان گذاشته شده، ولیکن در انجام آن کوتاهی نموده اند.
چند دقیقه ای طول کشید تا منظور مرا از مراجعه به آنجا فهمیدند و بالاخره با لطف و گرمی، حقیر را در جمع خانوادگی شان پذیرفتند.
اولین چیزی که از آنها خواستم، عکس شهید جوادی بود که همیشه این اشتیاق وافر را داشته ام تا شهیدی که مرا طلبیده و توفیق کار کردن را درباره اش پیدا نموده ام، از طریق عکس ها و آثار دیگرش، بهتر و بیشتر بشناسم.
اولین عکس، نمایی بود از نزدیک، با چهره ای گندم گون و نورانی، و لبخندی که زیبایی و ملاحت چهره را دوچندان می کرد.
همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده، مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده لشکر معرفی کند و...، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.
در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال داشته است. گفتم: بیست و پنج، شش سال.
لبخندی زد و گفت: اکبر تو سن نوزده سالگی شهید شده!
همان روز با خود قرار گذاشتم که اگر زمانی خواستم بر خاطرات آن بزرگوار مقدمه ای بنویسم، از مظلومیت و گمنامی به عنوان اولین شاخصه او یاد کنم.
بعدها اسلام نجاری - یکی از همرزمان شهید - در این باره گفت: جوادی کسی بود که مظلوم زیست، مظلوم شهید شد، و بعد از شهادت هم مظلوم ماند.
تاریخ نوزده ساله زندگی دنیایی او از پانزدهم مهرماه 1344 شروع شده و در بیست و پنجم اسفند 1363 خاتمه یافته است. در این مدت، آن قدر ردّ پا و خاطره از خود برجای گذاشته که چندین جلد کتاب می توان درباره آنها نوشت.
فراتر از علم پزشکی
رحیم فیاض مقدم
پنج جای بدنش ترکش خورده بود. یکی از این ترکش ها، به عمق چهار سانتی متر، فرورفته بود در پشت رانش. قطر زخم به اندزاه سر انگشت شصت یک آدم بزرگ می شد.
چون می دانست پدر و برادرش از دیدن آن زخم اذیت می شوند، از من خواست تا کمکش کنم.
ابتدای کار یک دکتر حاذق و متخصص بردم بالای سرش. بعد از اینکه دقیق معاینه کرد، گفت: این زخم هیچ راه علاج نداره، درنهایت باعث قطع پا می شه!
اکبر انگار حرف او را نشنید؛ هیچ تغییری تو قیافه اش پیدا نشد.
وقتی دکتر رفت، گفت: شما اگر هر روز بیای زخم منو شست و شو بدی و پانسمانش کنی، ان شاءاللَّه به لطف خدا خوب می شه.
رو حساب این که زخمش از آن زخم های عمیق و مهلک بود؛ گفتم: شصت و شوی این زخم اون قدر درد داره که هربار باید تو رو بیهوش کنیم؛ همچین چیزی هم ممکن نیست.
لبخند زد. گفت: شما قول بده که هر روز بیای، ان شاءاللَّه صبر و تحملش رو خدا می ده.
از همان روز کار را شروع کردم. داخل زخمش پر بود از شن و ماسه. آنها را دانه به دانه، با پنس بیرون آوردم. بعد هم با مواد مخصوص، داخل زخم را شستم و پانسمانش کردم.
بعد از آن، مرتب این کار را ادامه دادم. پانسمانش هربار حدود یک ساعت طول می کشید. عجیب بود که او حتی یک آخ هم نگفت و یک بار ناله نکرد. چون خودم قبلاً ترکش خورده بودم، می دانستم عوض کردن پانسمان چه درد طاقت فرسایی دارد؛ آن هم عوض کردن پانسمان چنین زخمی. ولی او روزهای اول به من هم روحیه می داد تا بتوانم کارم را خوب انجام دهم!
دو هفته بعد، دهانه زخم تا قدر قابل ملاحظه ای به هم آمد. دوباره همان دکتر را آوردم بالای سرش. خیلی تعجب کرد. می گفت: همچین چیزی تو علم پزشکی سابقه نداره!
اکبر باید بیشتر از یک ماه دیگر در خانه می ماند تا زخمش به طور نسبی خوب شود، ولی صبح فردا، عازم منطقه شد، با همان زخم و ترکشی که در آن مانده بود؛ هرچه به اش اصرار کردم چند روز دیگر هم بماند، فایده نداشت.
شدت علاقه
محمدرضا بازگشا
هیچ وقت آقامهدی را این طور خوشحال ندیده بودم. خیلی ذوق زده شده بود.
آن روز برای کاری رفته بودم قرارگاه فرماندهی که او را دیدم. عزیز جعفری هم آن جا بود. از آقا مهدی پرسید: چه خبر شده حاجی؟ خیلی قبراقی.
او با همان خوشحالی و شوقی که داشت، گفت: اکبر جوادی امروز رسماً عضو سپاه شد، برای همین خوشحالم.
عزیز جعفری گفت: به قول فرمایش امام، هرکسی که به انقلاب خدمت کنه، پاسداره.
آقا مهدی گفت: این درست، ولی این که همچین نیرویی عضو رسمی سپاه بشه، برای سپاه خیلی خوبه.
من می دانستم که آقا مهدی عنایت خاصی به جوادی دارد، چراکه او در لشکر هم یک نیروی کاملاً معنوی بود، و هم حکم آچار فرانسه را داشت در امور نظامی؛ مثلاً وقتی واحد آموزش بدون فرمانده شد، آقا مهدی مسؤولیت آن را به جوادی داد، ضمن این که فرماندهی تخریب هم به عهده اش بود.
با این همه، تازه آن روز بود که شدت علاقه شهید باکری را به او فهمیدم.
دیدار
احد جوادی نظرلو
بعضی از نیروهای اکبر، بچه محل های خودمان بودند که با آنها خیلی رفاقت داشتم، مثل جلیل محمد پورکارگر و سیدمحمود ثقفی.
از طریق همین رفقا، حکایت های زیادی راجع به تبحر اکبر در رزم شنیده بودم. مثلاً می گفتند با وجود این که صدها بار برای زدن معبر، به عمق میادین دشمن رفته، و یا بارها سر راه آنها مین کاشته، اما هیچ بار دست از پا خطا نکرده و برای یک دفعه هم زخمی نشده است.
یا می گفتند در درگیری های رو در رو با دشمن، احتیاط زیادی به خرج می داده و در حالی که تلفات زیادی از آنها می گرفته، اما خودش آسیبی نمی دیده است.
او اعتقاد راسخی داشته که اگر کسی خودش را مفت و راحت به کشتن بدهد، دیگر شهید به حساب نمی آید.
به خاطر همین شنیده هایی که راجع به اکبر داشتم، وقتی خبر شهادتش را آوردند، باورم نشد. موقعی هم که همراه پورکارگر برای دیدن جنازه می رفتم، خیلی گیج و منگ بودم. حتی وقتی جنازه پر از ترکش او را دیدم، باورم نشد که خودش باشد. یک ترکش بزرگ، سرش را از قسمت دهان به آن طرف برده بود. برای همین هم شناسایی اش قدری مشکل بود.
شب و روز اول، حال عجیب و غریب داشتم. گاهی بی اختیار اشک می ریختم، گاهی به نقطه ای خیره می شدم و گاهی سر به دیوار می زدم؛ ولی با تمام این حرف ها هنوز باورم نمی شد اکبر شهید شده باشد.
شب دوم، او را در عالم خواب دیدم. داشتیم باهم تو یک باغ قدم می زدیم. آن باغ پر بود از شکوفه های زیبا و صورتی رنگ. اکبر دستش را با محبت خاصی انداخته بود دور گردنم. ازش پرسیدم: تو مگه از دنیا نرفتی؟
خندید. گفت: می بینی که زنده ام و پیش تو هستم و دارم می خندم.
مدتی کنارش راه رفتم و باهاش حرف زدم. در طول آن دیدار، خاطرم را از زنده بودنش و از اینکه با ما هست، جمع کرد.
بعد از آن خواب، چنان آرامشی پیدا کردم که دیگر در هیچ کدام از مجالس ختم اکبر، به خاطر او حتی یک قطره اشک هم نریختم. این وضعیتم برای بعضی از اقوام و خویشان خیلی سؤال شده بود. حتی تک و توکی از آنها اسم مرا گذاشته بودند: سنگ دل!
وصیت مهم
علی رضا فرحناک:
آخرین وصیت های علی، هنوز هم آویزه گوشم است. می گفت: شهدای غریب و گمنام را فراموش نکنین.
می گفت: حتماً به خانواده های این شهدا سر بزنین، مبادا اونا رو از یاد ببرین.
می گفت: من و امثال من، اگر شهید بشیم، چون مسؤولیت داشتیم و شناخته شده بودیم، بلاخره کسایی پیدا می شن که بیان از خانواده هامون سر بزنن، ولی....
خیلی حرص و جوش این مطلب را می زد. به مسئول و غیر مسئول هم سفارشش را می کرد.
الان گاهی پیش می آید که سراغ بعضی خانواده های شهدا می روم، می گویند: سال هاست کسی در خانه ما را نزده که احوال مان را بپرسد!
پدید آورنده :سعید عاکف،
مجلات > انقلاب اسلامی و دفاع مقدس > امتداد > شهریور 1386، شماره 21ص۴۰
پ.ن:دوستی چند روز قبل می فرمودند در مصاحبه هایشان در مورد شهیدی بزرگوار به نام شهید تندرو،همرزمان شهیدتندرو صحبت از مظلومیت شهید جوادی می کنند.شهید نادری را مظلوم ترین شهید لشگر عاشورا می نامند .ایشان می فرمودند همرزم شهیدتندرو در مصاحبه ها می فرمودند شهید نادری بعد از شهید جوادی مظلوم ترین شهید لشگر هستند....