تقدیم به پدری که  همیشه دلتنگ پسر قهرمانش است...

راوی :خواهر  شهیدوفرمانده گمنام ،شهید علی اکبر جوادی نظرلو....

زمانی که  مستند "روایت فتح "پخش می شد خیلی دوست داشتیم این برنامه را ببینیم بخصوص که بوی برادر شهیدمان را از این برنامه خوب می شنیدیم ،ولی چون پدرمان تا تصویری از جنگ وجبهه می دیدند بی اختیار اشکشان سرازیر می شد(الان هم تا اسمی از پسر شهیدشان می آید دلتنگی امان شان نمی دهد) مخفیانه این برنامه را 

دنبال می کردیم و می دیدیم،روحت شاد باد سید اهل قلم. . . 



خواهر بزرگترم می گویند داداش اکبرمان به غیبت خیلی حساس بودند ،می گفتندهر صبح  در  جیبتان مقداری سنگ بگذارید ،برای هر غیبت یک سنگ بردارید و در جیب دیگرتان بگذارید،شب این سنگ ها را بشمارید،این طوری تعداد غیبتها یادمان نمی رود و سعی می کنیم تعداد سنگ ها را کم کنیم!


آقای عباسعلی زاده جانباز70 درصد هستند،تعریف می کردند یک روز دو تا ازنیروها اشتباهی مرتکب شده بودند وقرار بود این دو نفر تنبیه شوند،شهید جوادی به من گفتند جواد من نمی دانم هر کار می خواهی بکن،اصلا راضی نمی شدند کسی ذره ای یا مثقالی از ایشان برنجد،جالب اینکه تنبیهی که برای  این دو نیرو  در نظر گرفته شده بود درازو نشست بود!!!

می گفت نه من نمی توانم،شاید دلش رنجید!


یک شب با دو نفر از دوستانشان قرار گذاشته بودند در دعای کمیل مسجد جامع تبریز شرکت کنند،دوستانشان گفته بودند"اهبر باشماخلارین گتی قوی کمدا،نیه قاپی قاباغین دا قویوسان آپاراللار"یعنی "اکبر کفشاتو بیار بذار تو کمد، چرا جلو در میذاری میبرن"

داداش اکبرم گفته بودند نه،کسی که اینجا میاد برای کفش نمیاد بیایید بریم تو،کفشامم بمونن،وقتی می خواستند برگردند کفشای داداش نبودند آنها رو برده بودند!


پانوشت:1-خدایا خلق و خوی شهدایی قسمتمان نما...

2-در وادی رحمت گلزار شهدا بودیم که همرزمان شهید آمدند،پرسیدند شما خواهر شهید هستید؟ما هم همگی کفتیم نه!همین طوری نشستیم...

گفتند آفرین!بنشینید که اینجا و کنار این شهید نشستن دارد،موردی هم دارید از شهید بخواهید ،این شهید خیلی گمنام است خیلی،بگویید بده می دهد!

آقایی هم آمدند بدون اینکه بپرسند شما از اقوام شهید هستید یا نه،گفتند چرا حاج آقا جوادی برای نماز جمعه تشریف نمی آورند،قبلا زیاد می آمدند.گفتیم خوب !پاهایشان درد می کند!!!گفتند از طرف ما سلام برسانید.

گفتیم انشالله...

رقصی چنین میانه ی میدانم  آرزوست...






"شهید دکتر مصطفی چمران"
پیش می تازم
دنیا بیاید و تماشا کند
بگذار همه ستارگان،همه سنگ ها،همه درخت ها،همه خانه ها شاهد باشند
آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو
یک تنه با انبوهی کبیر از تانک ها و زره پوش ها و سربازان کفر روبرو شدم
لحظه ای تردید به دل راه ندادم
ذره ای از فعالیت شدید دست برنداشتم
مثل ماهی در حال سرخ شدن از نقطه ای به نقطه دیگر می غلطیدم
و رگبار گلوله در اطراف من می بارید
و من نیز به چهار طرف تیراندازی می کردم
و سربازان کفر را بر خاک می ریختم
ای زمین تو شاهدی که خون از بدنم جاری بود 
و با خاک های پاک تو گلی گلگون به وجود آورده بود
و من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم
احساس می کردم که عاشورا است و در حضور حسین می جنگم
و او چابکی و زبردستی مرا تحسین می کند
و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد
او می داند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم



"شهید مصطفی احمدی روشن"
«خدایا، اگر از تو شهادت می‌خواهم این نیست که در برابر علم از تو مزد می‌خواهم از تو پوزش می‌خواهم و توبه می‌کنم که در برابر کار نکرده از تو مزد می‌خواهم».


....."پیرمردی وسط روضه ی ما گفت حسین 
من نگفتم ولی ارباب مرا هم بخشید...."

نامـــــــــــــداران گمنامـــــــ


 بسم رب الزهرا سلام الله علیها...

ای شهیده شاهد والا مقام                       گرچه وصف تو نباشد کارمن
همچوبلبل مست وشیدای بهار                  مرحبا برانتخابت آفرین

یک فکر بسیار غلط را مسیحیان در تاریخ مذهبی جهان وارد کردند که واقعاً خیانت بود (در مسئله زن نداشتن عیسی و ترک ازدواج و مجرد زیستن کشیش ها و کاردینالها). کم کم این فکر پیدا شد که اساساً زن، عنصر گناه و فریب است؛ یعنی شیطان کوچک است؛ مرد به خودی خود گناه نمی کند و این زن ، شیطان کوچک است که همیشه وسوسه می کند و مرد را به گناه وا می دارد.

قرآن کریم، به اتفاق دوست و دشمن، احیا کننده حقوق زن است. مخالفان، لااقل این اندازه اعتراف دارند که قرآن در عصر نزولش گامهای بلندی به سود زن و حقوق انسانی او برداشت. ولی قرآن هرگز به نام احیاء زن به عنوان انسان و شریک مرد در انسانیت و حقوق انسانی، زن بودن زن و مرد بودن مرد را به فراموشی نسپرد. به عبارت دیگر، قرآن زن را همان گونه دید که در طبیعت هست.

یکی دیگر از نظریات تحقیرآمیزی که نسبت به زن وجود داشته است، در ناحیۀ استعدادهای روحانی و معنوی زن است. می گفتند زن به بهشت نمی رود؛ زن مقامات معنوی و الهی را نمی تواند طی کند؛ زن نمی تواند به مقام قرب الهی، آن طور که مردان می رسند، برسد. 

قرآن در آیات فراوانی تصریح کرده است که پاداش اخروی و قرب الهی به جنسیت مربوط نیست؛ به ایمان و عمل مربوط است؛

قرآن از مؤمنین و مؤمنات، مهاجرین و مهاجرات، قانتین و قانتات، صادقین و صادقات، صالحین و صالحات و... یاد کرده است.

زن در پرتو اسلام و کتاب هادی قرآن  چنان رشدی می یابد که  درراه دفاع از اسلام ،در مقابل انبوه مشکلات وشکنجه ها مقاومت می کند و تا پای جان دادن می رود.معنویات در زن چنان رشدی می یابد که از  کالبد جانش فراتر می رود،وسعت می یابد و به همسر وفرزندانش  انتقال می دهد.

زن و ایثار،زن وایمان،زن وعشق ،زن و فداکاری ترکیبات آشنایی هستند،بخصوص زنان مسلمان ،که در امر دفاع از اسلام ودین و ناموس وحیا وحق  ،داوطلبانه  مردان خویش را به میدان جهاد می فرستند .

زن در اسلام جایگاه ویژه ای دارد، زن همان ریحانه  است ،زن همانی است که بهشت زیر پایش نهفته،زن همانی است که بنابه روایت ،خداوند به آن رئوفتر است نسبت به جنس مذکر ، زن همانی است که بيشترين خير و بركت در وجود اوست،  از طرفی شهادت آن مقامی است که به هرکس ندهند. شهادت، مرگ تاجرانه است، شهادت، بالاترین پاداش و مزد جهاد فى‏سبیل‏اللَّه است.شهادت، مرگ انسانهاى زیرک و هوشیار است.شهادت، نشانه‏ى استوارى است.شهادت، یعنى وارد شدن در حریم خلوت الهى. در عالم ملکوت، علما و بزرگان و زهاد و عبّاد با حسرت به جایگاه شهدا نگاه مى‏کنند.ارزش شهادت بالاترین ارزشهاست و زمان، همه چیز به جز خون شهید را کهنه مى‏کند.

حال شاید با ترکیب این تعاریف "زن شهید" معنا یابد.مثلا،زنی که شهید شده همان ریحانه ای است که در حریم خلوت الهی وارد شده است،زن شهید همان صاحب خیر وبرکتی است که در عالم ملکوت، علما و بزرگان و زهاد و عبّاد با حسرت به جایگاهش نگاه مى‏کنند.اما واقعیت این است که هیچ قلمی و هیچ ترکیبی  قدرت توصیف شجاعت،اطاعت وبندگی ،ووجود وروح وایمان وعفت وعزت این زنان ندارد.در عین حال که شهادت برای زن عنصری نیافتنی نیست،تعریف و معنای آن فراتر از ماده است.

الگوی های بی نظیری در گفتار ،رفتارو عمل  ،برای زن ،به برکت جهاد در راه حق خلق شده اند ،که  هر کس بنا به  تلاش  خود می تواند از این دریای  بیکران وجودی زن شهید بهره برد. پس مقامات بس عظیمی در انتظار این آفریده ی بی بدیل خداوند نشسته که در سایه ی عمل به  آموزه های دین و با الگو قرار دادن اسوه های ماندگار می تواند به آنها دست یابد.

سمیه  اولین نمونه از زنان شهید است،در عصر جهل وجهالت به مقام والای شهادت می رسد.فاطمه زهرا سلام الله علیها ،با شهادت  خود چنان تصویری از دفاع وجهاد  برجای نهاد که تا قیامت ،ندای حق بودن اسلام وولایت  بر گوش خلق طنین خواهد انداخت.

شهدای زن در کربلا ،وهزاران زن شهید گمنام تاریخ اسلام،نمونه های دیگری هستند .

انقلاب تعریف جدیدی از زن به غرب و شرق ارائه کرد ، 7000زن شهیدایران اسلامی  تعریف دیگری از زن ارائه نموده است،بنا به فرمایش امام خامنه ای(مدظلله) ،اقتدار و جذبه‌ی تازه‌ای به بركت خون این زنان مجاهد در عصر جدید ظهور كرده است كه زنان را ابتداء در جهان اسلام تحت تأثیر قرار داد و دیر یا زود در سرنوشت و جایگاه زنان جهان دست خواهد برد. زن مجاهد مسلمان ایرانی، معلّم ثانی برای زنان جهان خواهد بود پس از معلم اول که زنان مجاهد صدر اسلام بودند. هزاران زن کربلایی ما نه تنها خطوط سیاه ستم‌های ظاهری را در هم شکسته‌اند بلکه ستم‌های مدرن به زن را نیز رسوا و بی‌آبرو کرده و نشان داده‌اند که حق کرامت الاهی زن، بالاترین حقوق زن است که در جهان باصطلاح مدرن، هرگز شناخته نشده و امروز وقت شناخته شدن آن است.

زنان شهید تماشاچی نبودند و به میدان آمدند،اینان تعادل درون وبرون خانواده را حفظ نمودند،اینان نشان دادند،زن مسلمان ايراني از يكسو اوج رحمت و احساس است و از سوي ديگر روح جهاد و مقاومت در او متبلور است و قادر مي باشد اين دو را با يكديگر در هم آميزد.زن شهید نشان داد زن در حاشیه نیست.او انواع پروژه های ضد زن را شکست داد،با خصوصیات زنانه اش میدان های مردانه را فتح کرد.

او رفت وحاضر شد وجانش را فدا نمود،زیرا رسالتش را دریافته بود که پیر فرزانه فرمود: زن بايد در مقدرات اساسي مملکت دخالت کند. شما همانگونه که در نهضتها نقش اساسي داشته‌ايد و سهيم بوده‌ايد، اکنون هم باز بايد در پيروزي سهيم باشيد. مملکت از خود شماست ان شاء الله شما بايد مملکت را بسازيد خانم‌ها حق دارند در سياست دخالت بکنند. تکليفشان اين است. زنان همچون مردان در ساختن جامعه اسلامي فردا شرکت دارند، آنان از حق راي دادن و راي گرفتن برخوردارند.

زن شهید نمود عینی  جمله ی ،" قرآن کريم انسان ساز است و زنان نيز انسان ساز. اگر زنان انسان ساز از ملتها گرفته بشود، ملتها به شکست و انحطاط مبدّل خواهند شد، شکست خواهند خورد، منحط خواهند شد. زنها هستند که ملتها را تقويت مي‌کنند."

زن شهید مسلمان در کشوری غیر اسلامی که بخاطر حجابش جان میدهد و ندای حق را لبیک می گوید،فراموش شدنی نیست ونباید به برگه ای  خاک خورده  از تاریخ مبدل شود.امروز زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.

اوج مطلب اینجاست که زن شهید ،گمنام است وکم مطرح می شود چرا که گمنامي تنها براي شهرت پرستها درد آور است و گرنه همه اجرها در گمنامي است،اما بخشی از گمنامی این اسوه های ماندگار به کم کاری ما بر می گردد.

گذری بر نوشته ها ووصیت نامه هایشان ،آرامشی را به ارمغان می آورد که هر زن و مردی برای رسیدن به آن باید مراحل سیروسلوک را بگذراند.

 

شهید نسرین افضل:بار خدایا! به ما یاری کن تا با اسلام راستین آشنایی پیدا کرده و در عمل به تعالیم آن بکوشیم.

ایزدا! ما را در کسب علم و ترویج فرهنگ قرآن و اسلام در مدارسمان یاری و موفق دار.

الها! به ما قدرتی عنایت کن که پرچم لااله الاالله را بر سراسر جهان به اهتزاز درآوریم.

خداوندا! کشور اسلامی ما را از کشورهای تجاوزگر و سلطه طلب بی نیاز دار.

بار الها! اخلاق اسلامی، آداب و عادات قرآنی را بر کشور عزیزمان ایران و مدارسمان حاکم بگردان.

بار ایزدا! به رهبر کبیرمان- امام خمینی- عمر و توفیق بیشتر عنایت دار تا با رهنمودهایش مسلمین و مستضعفین جهان به استقلال و آزادی واقعی دست یابند.

کریما! ما را در صدور انقلاب خونبارمان به جهان، توان ده و آن را تا انقلاب مهدی(عج) استوار بدار.

همسرم بدان که من نسرین، کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست می دارم، چون خدای خود را در آن زمان پیدا می کنم."

او رفته است ،تا من و تو راه و رسم پرواز را دست نیافتنی تلقی نکنیم.

میتوان چون حضرت زهرا س از این دنیاگدشت            یـا بســـان زینـب کبــری، ز مــا فیهـــا گـذشـت

عاشقی را مرد و زن چون شرط نیست                      زن تـوان از جان خود چون عاشق شیدا گذشت

سربه سجده درنمازجمعه چون معشوق دید                  عصمت هوشیار زین شکرانه از دنیا گذشت

 راهتان پررهرو وعاقبت تمام ماها نیز چنان،به حق امام حسن مجتبی علیه السلام ،انشالله...

مستند شهید علی اکبر جوادی ...

سلام علی آل یس...

لطفا به آدرس زیر مراحعه فرمایید.


http://www.aparat.com/v/d12GM

عزاداری سیدالشهدا علیه السلام ،بزرگترین کار فرهنگی اسلام...

قبل التحریر:مقاله ی زیر به قلم"ح-سحر" نوشته شده است.


عزاداری سیدالشهدا علیه السلام ،بزرگترین کار فرهنگی اسلام...

چگونه مي توان كار فرهنگي عميق و پايدار انجام داد؟ اساسا كار فرهنگي به چه معنايي است و عمق دادن به يك كار فرهنگي چگونه بايد باشد؟

هدف از انجام كارفرهنگي و توليد اثر در اين حوزه، تاثيرگزاري بر فكر و انديشه ي مخاطب است كه باعث شكل گيري يك عقيده و يا ايجاد تغييري در انديشه هاي فرد مي شود تا شخص رفتاري خاص را از خود بروز دهد و يا رفتارهاي قبلي خود را اصلاح يا تقويت نمايد.

مي توان گفت كارفرهنگي كاري است كه در مخاطب موجب تغيير عقيده و تغيير رفتار شود. پس بر عواملي كه شخص را مجبور به انجام كاري بدون ميل و رضايت دروني مي نمايد، نمي توان عنوان"كار فرهنگي" اطلاق كرد.

بدون شك مي توان ادعا كرد كه بزرگ ترين و عميق ترين كار فرهنگي اسلام عزاداري اباعبدالله(ع) ميباشد.

اين حركت بزرگ مذهبي، ويژگي هايي دارد كه آن را از ديگر حركت هاي فرهنگي متمايز كرده است. مردمي بودن يكي از اين ويژگي هاست: دسته هاي عزاداري سالار شهيدان هر ساله از دل توده هاي مردم پديد مي آيد و مردم با علاقه و اختيار خويش و بدون دخالت هيچ عامل خارجي اين حركت را شكل داده و خود نيز مديريت مي كنند. و نيز هر كار فرهنگي كه بتواند ازدرون، انسان ها را به اعتقادي راسخ برساند پايدار خواهد بود.

ويژگي دوم، ريشه ي اين حركت فرهنگي است: انگيزه و نيروي محركه اي كه دسته ها و گروهها و مجالس عزاي اباعبدالله(ع) را شكل مي دهد،ايمان و علاقه ي دروني افراد به شهداي كربلا است. اين حركت ريشه در مفهومي به نام ولايت دارد كه تفكر شيعه را از تمام تفكرهاي مادي جدا كرده و به آن، چنان تعالي اي بخشيده است كه انديشمندان مادي عالم حتي توان درك و تحليل آن را ندارند. در راه ولايت نه تنها انگيزه هاي مادي و سودجويانه وجود ندارد، بلكه انسان ها تمام دنيا و حتي وجود خويش را در اين راه نثار مي كنند.

درست است كه گاهي اوقات انگيزه ي برخي از انسان ها از چنين كارهايي رسيدن به خواسته ها و حاجات مادي است، اما همين امر كه افراد براي رفع حاجت هاي دنيايي خويش دست به دامان غيب ميشوند و از شهداي كربلا كمك مي جويند مسئله اي ارزشي و معنوي مي باشد.

ويژگي ديگر عزاداري سالار شهيدان، سطح نفوذ و گستردگي مخاطبين آن است. همواره درروزهاي عزاداري ماه محرم شاهد يكي از پردامنه ترين اجتماعات مردمي هستيم كه كمترين اثر آن استحكام وحدت ميان شيعيان است. اين محبت دروني نه مرزي مي شناسد و نه مليتي و نه حتي دين و آييني... چه بسيار عزاداراني كه مسيحي هستند و يا به آيين ديگري غير از اسلام اعتقاد دارند، اما در اين ايام تمام تفاوت ها كنار مي رود ونكته ي اشتراكي كه انسان ها را با تمام اختلاف ها در كنار هم قرار مي دهد، ايمان وعشق به امام حسين(ع) و گاه تنها علاقه به سالار شهيدان است.

گستردگي و جامعيت طيف شهداي كربلا نيز عاملي است كه هر انساني را در هر سن و سال و در هر موقعيتي به اين كاوان نور متصل مي كند. از كودك شش ماهه تا پيرمردهايي كه حبيب بن مظاهر راالگوي خويش مي دانند و به اين ترتيب، شاهد مكتب جامع انسان سازي در صحنه ي عاشورا هستيم.

اينكه عزادارن درچه سطحي از آگاهي و معرفت قرار دارند، بحثي است كه بايد جداگانه بررسي شود و فعالان فرهنگي در اين عرصه ها برنامه ريزي و تلاش نمايند. اما بسيار زيباست اينكه درب مكتب اباعبدالله(ع) بر روي همه، در هر سطح از معرفت، باز است و هر كس به اندازه ي درك خويش از اين مكتب حيات بخش بهره مي گيرد.

تاثير مكتب عاشورا كه اصلي ترين جلوه ي آن را در ماه هاي محرم و صفر و در محافل عزاداري ميبينيم، اصلي ترين عامل حيات اسلام ناب و حركت هاي اسلامي در طول تاريخ بوده است.اين مكتب سرخ عاشورا بود كه انقلاب اسلامي را آغاز كرد و به پيروزي رساند. اين مكتب سرخ عاشورا بود كه رزمندگان اسلام را در دوران دفاع مقدس به صحنه آورد و اين ياد حسين(ع) بود كه حماسه ي تاريخي 9 دي 1388 را رقم زد. اينكه مولاي راحل ميفرمايد "اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است" ناظر برهمين حقيقت است.

و باز مكتب سرخ عاشورا است كه بر ظهور سبز آخرين منجي عالم بشريت اتصال يافته و "كل يوم عاشورا" را اينگونه تعبير مي كند:

او خواهد آمد وبر ديوار كعبه تكيه خواهد زد و خود را اينگونه بر عالميان معرفي خواهد كرد:

أَلا یا أهْلَالْعالَمِ اَنَّ جَدّیَ الْحُسَیْن قَتَلوهُ عَطْشاناً...

چقدر زيباست اين معنا كه امام مهدي(عج) خود را با نام و ياد جدش اباعبدالله(ع) معرفي خواهد كرد.

آيا چنين نيست كه گويا در آن روز تمام مردم عالم حسين(ع) را خواهند شناخت؟

و آيا با اين نگاه ظهور امام مهدي(ع) و حكومت عدل جهاني را امتداد حركت سرخ حسيني نمي يابيم؟

آري... اينك وقتي مي شنويم كه در شهرهاي آمريكا، در دل كفر و ظلم و نفاق، دسته ي عزاداري سالار شهيدان به راه مي افتد بايد در انتظار جهاني باشيم كه حسين(ع) را مي شناسد و به او عشق مي ورزد.

آري... اگر درتفسير مكتب جهاني حسين(ع) امتداد نگاهمان به ظهور فرزندش نباشد، حادثه ي كربلا جرياني نا تمام خواهدبود و اين ظهور امام مهدي(ع) است كه معناي بلند "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا" را تكميل خواهد كرد.

خاطره ی اردوی پاییز1392


جا مانده:یک روز قبل سفر از لیست زائران شهدا حذف شدیم.۱۷/۹/۹۲

ashura/روضه ی ارباب

http://sangariha.com/i/attachments/1/1385633537677614_large.jpg

این اشک "روضه" حالِ مرا خوب کرده است
ردخور نداشت ، نسخه ی درمانی ِ شما...

شهید...

این پانوشت اولین یکی از مطالب وبلاگ نور بود:

ارادت نسبت به شهیدان...

شهید در نظرم مقدس است و دارای احترام ...شهید برایم مقدس است نه جرات دارم  برادرم خطابش کنم ونه یک دوست ونه پدرو...به نظرم احترامش با احترام به دیگران متفاوت باید باشد...رابطه با شهدا رابطه ای مقدس هست وباید ارزش آن حفظ شود.دلیل وهدف شهادت در رابطه با شهدا در نظر گرفته می شود.شهید از آسمان نیامده  و دست نایافتنی نیست اما در روابط و در صحبتها و توجه داشته باشیم  شهید شخصی بزرگتر از افراد عادی دوروبر من هست درست است از آسمان نیامده ولی به آسمان که رفته....در مقامی است که زنده است و عند ربهم یرزقون...

شهید برای من عادی نیست ولی اعتقاد دارم همه می توانند شهید شوند وآسمانی...حتی در بستر خواب...

شهید و شهادت دست نایافتنی نیست ...اما بعضی دیدگاههایمان مقام شهید را در نگاه دیگری ممکن است  تنزل دهد.

 

 

خدایا راه رسیدن به رضایتت را نشانمان ده و ما را در آن مسیر ثابت قدم...

 

ژنو5:

آنچه ما دادیم(آنچه دادیم بدون هیچ اما و اگر و پیش شرط و پس شرط)

بر طبق مدارک و اسناد منتشر شده از سوی ۱+۵:

 

ایران متعهد شده است که غنی‌سازی بالا‌تر از ۵ درصد را متوقف کند و ارتباطات فنی لازم برای غنی‌سازی بالای ۵ درصد را برچیند.

 

ایران تعهد کرده است که همه‌ ذخایر اورانیوم غنی شده تا نزدیکی ۲۰ درصد خود را پیش از به پایان رسیدن فاز اولیه به زیر ۵ درصد تضعیف کند و یا به شکلی تبدیل کند که برای غنی‌سازی بیشتر مناسب نیست.

 

ایران متعهد شده است که پیشرفت توانایی غنی‌سازی‌اش را متوقف کند.

 

هیچ‌گونه سانتریفیوژ نسل بعدی برای غنی‌سازی اورانیوم نصب نکند یا از آن‌ها استفاده نکند.

 

تقریبا نیمی از سانتریفیوژهای نصب شده در نطنز و سه چهارم سانتریفیوژهای نصب شده در فردو را به کار نیندازد؛ طوری که نتوان از آن‌ها برای غنی‌سازی اورانیوم استفاده کرد.

 

تولید سانتریفیوژش را به تعدادی که برای تعویض ماشین‌های خراب شده لازم است محدود کند؛ طوری که ایران نتواند از این شش ماه برای جمع‌آوری سانتریفیوژ‌ها استفاده کند.

 

ایران متعهد شده است که ذخایر اورانیوم با غنای پایین ۳/۵ درصد خود را افزایش ندهد، طوری که میزان آن در پایان شش ماه نسبت به آن‌چه در آغاز (این مدت زمانی) داریم بیشتر نشود و هرگونه اورانیوم غنی شدهٔ ۳/۵ درصدی که به تازگی غنی‌سازی شده به اکسید تبدیل شود.

 

ایران متعهد شده است که فعالیت‌هایش در اراک را بیشتر از این پیش نبرد و پیشرفت در زمینه‌ مسیر پلوتونیوم را متوقف کند.

 

ایران متعهد شده است که رآکتور اراک را راه‌اندازی و سوخت‌گذاری نکند و تولید سوخت برای رآکتور اراک را متوقف کند. سوخت رآکتور اراک را بیشتر از این آزمایش نکند. هیچ‌یک از قطعات اضافی رآکتور در اراک را نصب نکند. سوخت و آب سنگین را به سایت رآکتور منتقل نکند. تاسیساتی که قابلیت بازفرآوری داشته باشد، نسازد.

آنچه گرفتیم:

در طرف مقابل، طرف غربی متعهد شده است که حدود یک و نیم میلیارد دلار درآمد ایران از فروش نفت خود را که به دلیل تحریم‌های اقتصادی علیه شبکه تبادل پولی و بانکی در غرب بلوکه شده است، به ایران بازگرداند؛ یعنی پولی که برای ایران است و به دلایل غیرقانونی توقیف شده، به ایران اهدا می‌شود. همچنین قطعات یدکی برخی خودرو‌ها نظیر رنو و پژوی فرانسه هم به ایران داده می‌شود...

و می توان با نگاهی دقیق تر به این دستاوردهای پر از اما و اگر نیز اندیشید:

1- نخستین دستاورد توافق ژنو این است که در آن برای نخستین بار مفهوم غنی سازی به عنوان بخشی از یک برنامه صلح آمیز وارد ادبیات طرف امریکایی شده است. در این باره که توافق ژنو درباره حق غنی سازی دقیقا چه می گوید بحث های مهمی وجود دارد که «ایران هسته ای» به آنها خواهد پرداخت اما در این مقدار تردیدی نیست که امریکایی که تا کنون به دقت مراقب بودند تا هرگز اذعان نکنند که غنی سازی می تواند بخشی از یک برنامه صلح آمیز باشد، اکنون این موضوع را پذیرفته اند. این البته اگردقیق باشیم به معنای به رسمیت شناختن حق غنی سازی نیست اما در حد خود پیشرفت بسیار مهمی است. امریکا از این پس دیگر نمی تواند ادبیات سنتی خود را که در آن غنی سازی ضرورتا یک برنامه نظامی غیر قابل پذیرش محسوب می شد را ادامه بدهد ولو اینکه احتمالا در عمل زمانی طول خواهد کشید تا ادبیات امریکا با ادبیات توافق منطبق شود.

 

2- دستاورد دوم این توافق این است که فرصتی برای تمرین عدم اجرای تحریم های ایران در اروپا و امریکا فراهم می کند. باز در این باره تردید وجود دارد که این امر دقیقا به معنای آسیب دیدن رژیم تحریم ها هست یا نه، ولی روشن است که از عادت جامعه بین المللی به منزوی سازی اتوماتیک اقتصادی ایران می کاهد، برخی منافعی را که در حوزه تحریم برای طرف های خاصی در خارج از ایران شکل گرفته متزلزل می کند و زمینه ای برای بحث درباره تعدیل واقعی تحریم ها ایجاد می کند.

 

این، بویژه از این رو مهم است که ادبیات صهیونیستی در این باره که اقتصاد جهانی باید به نبودن ایران عادت کند، را بی اعتبار می کند.

 

3- دستاورد سوم این توافق این است که حق تحقیق و توسعه (R&D) را برای ایران حفظ می کند. حق تحقیق و توسعه ذکر شده در توافق ژنو باعث می شود ایران اگرچه در حوزه پیشرفت صنعتی دچار مشکلاتی می شود ولی امکان پیشرفت علمی و تحقیقاتی در حوزه هسته ای را برای خود حفظ کند. بنابراین توافق ژنو در صورت اجرای دقیق می تواند پیشرفت علمی ایران درحوزه هسته ای با ماشین های پیشرفته تر و درصدهای بالاتر را تداوم ببخشد.

 

4- چهارمین دستاورد این توافق این است که غرب برای نخستین بار حاضر شده دورنمای مدنظر خود برای برنامه هسته ای ایران را مشخص کند. این قابل بحث است که این دورنما تا چه حد با ارزش است ولی همین که طرف غربی استراتژی بازی بی انتها را کنار گذاشته و یک دورنما را برای حل و فصل نهایی برنامه روشن کرده، خود دارای ارزش راهبردی است. پیش از این گروه هایی بسیار متنفذ در اروپا و امریکا عقیده داشتند که اساسا پرونده هسته ای ایران هرگز نباید حل شود چرا که امریکا برای تامین منافع راهبردی خود در جهان به روی بورس نگهداشتن تهدید هسته ای ایران نیاز دارد.

 

5- در نهایت برخی ابتکارات دیپلماتیک در این توافق با ارزش است. از جمله دراین توافق 1+5 انجام ندادن عملیات بازفرآوری و ساخته نشدن تاسیسات جداسازی پلوتونیوم را از ایران به عنوان یک امتیاز پذیرفته است. این درحالی است که ایران هر گز نه قصد و نه برنامه ای برای ایجاد چنین تاسیساتی نداشته است. این که تیم مذاکره کننده توانسته برنامه ای را که اساسا در دستور کار نبوده به عنوان یک امتیاز به طرف مقابل بفروشد، مهارت مذاکراتی با ارزشی است. 

واما

در مورد به رسمیت شناخته شدن حق غنی سازی ایران در توافقنامه،آیا "کری" راستگومی گوید  یا آقای ظریف؟(5+1حق غنی سازی ایران را به رسمیت شناخت یا نشناخت؟)

 

 

 

کاش بیایی آقا...

من با تمام خستگی هایم

از یاد تو آغاز می گردم

در این قفس با این پر زخمی

یک آسمان پرواز می گردم

من خوب می دانم تو می آیی

تعبیر رویاهای بی تردید

با من بمان تا اولین لبخند

بر من بتاب ای آخرین خورشید...

شاعر:"ح-سحر-ا"

قصه ی دیدار...

خیلی مشتاق بودم خانواده ی شهیدبزگوار علی اکبر جوادی را ببینم.چند هفته ای می شد که دوست بزرگی تلاش می کردند از طرف دانشگاه برای دیدار به منزل شهید برویم.اما نه آدرسی داشتیم ونه آشنایی با خانواده ی شهید...

تا اینکه با همرزم شهید آشنا شدیم و متوجه شدیم با خانواده شان رابطه خوبی دارند ، وقتی مطرح کردیم که می خواهیم برای دیدار به خانه ی شهید برویم سایر مراحل دیدار را ایشان هماهنگ کردند.بچه ها را به داخل خانه راهنمایی کرده بودند وخودشان رفته بودند که چون جمع خواهران است راحت باشند.

همه ی بچه ها رفتند و من مسئله ای پیش آمده بود قرار شد تنهایی بروم ،دو دل بودم که بروم یا نه...حتی تا نزدیکی محله شان رفته بودم ولی باز با خودم می گفتم :خوب مگر مجبوری!می رفتی  سر مزارشان بهتر نبود!

وقتی رسیدم به آدرسی که داده بودند،دوست بزرگوار آمدند راهنمایی...

با هم وارد کوچه ی بن بست قدیمی شدیم.تا در خانه را دیدم گفتم  من این در را می شناسم !در عکسهای شهید دیده ام همان است...

همرزم شهید قبلا فرموده بودند که این خانه دقیقا همان خانه ای است که شهید در آن بوده ودر عکس ها دیده ایدو اصلا تغییری نکرده.دو اتاق تو در توی کوچک وساده...

در ورودی خواهر شهید آمده بودند استقبال،بسیار گرم ...انگار چند سال است که مرا می شناسند. داخل اتاق شدم پدر و خواهرهای شهید و خاله ی شهید و جمع بچه ها را دیدم.همان اتاقی بود که در عکس زمان مجروحیت شهید در پست قبل قرار داده بودم.

یکی از بچه ها در مورد سال تولد ورفتار شهید از پدرشان پرسیده بودند...اما پدر تا اسمی از اکبر می آمد اشک بر چهره شان جاری می شد...تا بحث را عوض نمی کردیم حال پدر همان بود. پدر با مهربانی خاصی از بچه ها پذیرایی می کردند.کلام پدر ،دعای پدر،نگاه پدر واشک های پدر شهید ...احساس کردم حرف ناگفته ای در گلوی پدر گیر کرده که جز برای پسر نخواهند گفت.کلی سوال داشتم اما نمی دانستم کدام را بپرسم کدام بماند .

در چهره ی پدر شباهت با پسر شهیدش را میشد دید.مادر شهید نه سالگی شان فوت شده بودند و خاله شهید برایشان مادری کرده بودند.

می گفتند شهیددفعه ی اول مثل خیلی های دیگر بی اطلاع خانواده  در ۱۵سالگی جبهه رفته بودند.

با خواهر کوچکتر شهید بزرگوار ،بیشتر در مورد شهید صحبت کردیم.می گفتند داداش اکبر خیلی مهربان بودند خیلی...

در مورد کتابهای در دستشان در عکس ها ،می گفتند بیشتر کتابهای شهید مطهری را در جبهه می خواندند ومفاتیح وکتابهای اعتقادی و....

خواهر بزرگتر می گفتند برادر کوچکترمان "احد" را هم یکباربا خود به جبهه برد تا   جبهه را به ایشان نشان دهد.

خاله شهید اشاره به جایی نمودند که بچه ها نشسته بودند ،فرمودند یک بار که زخمی شده بودند و آنجا استراحت می کردند(تا این را فرمودند یاد عکسی که دیده بودم افتادم ،داخل خانه هم همان خانه بود،کوچک وساده و  بدون تغییر،ما هم روی همان فرش در همان گوشه نشسته بودیم که شهید ودستانشانشان بودند)می پرسیدم کجایت درد می کند؟اصلا به رویشان نمی آورد که زخمی است با لبخندی می گفت خوبم...یکبار هم نشنیدم بگوید جایی درد احساس می کنم ولی طوری مجروح شده بود که ازتهران با هواپیما منتقلش کرده بودند تبریز...اصلا در مورد جبهه و کارهای جبهه اش در خانه با ما صحبت نمی کرد.چیزهایی هم که شنیده ایم از اطرافیانشان شنیده ایم.

یادم افتاد حاج آقای نیکی  همرزم شهید فرمودند ایشان دو بار مجروح شده بودند تا یکی دوسال قبل خانواده فقط از یکی اش خبر داشتند آن یکی را من موقع مصاحبه گفتم برایشان!

خاله می گفتند یکبار به شوخی گفتم دیگر نمی گذارم بروی جبهه برایت زن می گیرم دیگر نروی،گفت بگیر ایشان را هم می برمش جبهه ....

 

خاله می فرمودند،چند شب قبل شهادتشان خوابش را دیدم.آمده بود دم  در خانه و پاشنه ی جورابش پاره بود.هرچه گفتم بیا تو ،تا جوراب بدهم عوض کنی نیامدورفت.

چند روز بعد دوستانش آمدند وهیچ نمی گفتند،دیدم انگار تعبیر خوابم را حس می کنم،گفتم چه شده ؟!خبر داغ اکبر  را آورده اید؟


وقتی بلند شدیم که بیاییم پدر مدام می گفتند نکند بروید و دیگر برنگردید!باز هم بیایید.با آن پادردی که داشتند بلند شده بودند وبرای بچه ها میوه تعارف می کردند.

در حیاطشان گفتم حیاطتان هم همان هست، خواهر کوچکشان با اشاره پنجره را نشان دادند و گفتندشهید آنجا کنار پنجره نشسته بودندو برای تغییر خانه نقشه می کشیدند.می گفتند نور اتاق کم است باید پنجره را کمی بزرگتر کنیم،نقشه ی خانه را ایشان داده...

همرزم شهید مستند شهید را تهیه کرده بودند ،ایشان هم وقتی در مورد شهید جوادی صحبت می کنند مکث خاصی دارند،خواهر شهید هم و تمامی افرادی که در کلیپ در مورد شهید صحبت می کنند و پدر هم مکثی طولانی....پدر با دیدن عکس امام خامنه ای هم اشکش روان شد یعنی مثل اکبرش به آقا هم حساس است!

شادی روح شهدا صلوات....

 

 

تفاوت بین جستجوی فارسی و انگلیسیه عاشورا....

1393578_595387543854051_691735200_n.jpg

ya hussein

1383330608915118_large.jpg

مسیـرت مشخص امیـرت مشخص مکـن دل دل ای دل بـزن دل بـه دریــــــــــا..........


محرم...

انا مجنون.jpg

حال من با پیرهن مشكی خوش است

ashura

[تصویر:  siqruy_535.jpg]


 

راه حسین...

 

http://up.pnu-club.com/images/hy8loqg2fzb8dhwapla.png

راه حسین، کوتاهترین راه رسیدن به بهشت است.


 

قمه ...

Muharram_-_moharam_-_hossini_-_mah_moharram_-_hossin_-_ashora_-_ashura_-_ashoora_-_karbala_-_mooharram_-_shahdat_-_mooharam_-_emam_hosin


 

moharram

shia, muslim, moharram, ashura, shahid

Muharram_-_moharam_-_hossini_-_mah_moharram_-_hossin_-_ashora_-_ashura_-_ashoora_-_karbala_-_mooharram_-_shahdat_-_mooharam_-_emam_hosin

yahossein, hossein, hosein, ashoora, ashoura

الحسین.jpg


عاشورا یا ashura   or  ashora  or


حسین ع.jpg

من المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الله علیه و منهم...


بعضی هایشان هستند که شش ماهشان بیشتر نیست...


ya hosein....

0987.jpg


ashura

http://sangariha.com/i/attachments/1/1383416941290885_large.jpg

و عین

حرف اول عشق است

مثل حرف اول عاشورا

اشاره

 

همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده، مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده لشکر معرفی کند و...، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.

در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال داشته است.نیم نگاهی به زندگی و پیکار شهید اکبر جوادی نظرلو....

خیلی گشتم تا شاید یکی از دوستان و همرزمانش را پیدا کنم، ولی تلاشم به جایی نرسید. بعضی دورادور شناختی از او داشتند، که اطلاعات شان کلی بود و نه چندان مفید.

از طریق بنیاد شهید و واحد ایثارگران لشکر عاشورا، فهمیدم پرونده اش راکد است. در این باره تنها یک حدس می شد زد، و آن اینکه: شهید جوادی همسر و فرزند نداشته، و احیاناً پدر و مادرش هم از دار دنیا رخت بربسته اند؛ چرا که حضور یکی از اینها کافی بود تا حقوق و مزایایی برایش تعیین شود و پرونده به جریان بیفتد.

بالاخره بعد از کلی پیگیری و چند بار مراجعه به واحد ایثارگران، توانستم آدرسی از منزل پدر شهید پیدا کنم. البته این زیاد مرا امیدوار نمی کرد، چراکه در شهرهای مختلف بارها و بارها پیش آمده بود که آدرس منزل شهیدی را از واحد ایثارگران یگانِ خدمتی اش می گرفتم و وقتی مراجعه می کردم، متأسفانه می دیدم که آنجا یا اصلاً خانواده چنان شهیدی را نمی شناسند و یا اینکه می گویند: چند سال است از اینجا رفته اند!

به هرحال به آن آدرس مراجعه کردم. خوشبختانه این یکی درست بود و خانواده شهید هنوز از آنجا نرفته بودند.

جوانی در را باز کرد به نام «اَحَد»، بعد هم پدر شهید آمد. در چهرة هردوشان، مظلومیت و غربت خاصی موج می زد. برخوردهای اول قدری سنگین بود. کم کم فهمیدم که آن بزرگوارها علاوه بر داغ شهیدشان، داغ دیگری نیز بر دل دارند؛ می گفتند: سال هاست کسی در خانه ما را نزده!

منظورشان آنهایی بودند که به عناوین مختلف چنین وظیفه و مسئولیتی بر دوش شان گذاشته شده، ولیکن در انجام آن کوتاهی نموده اند.

چند دقیقه ای طول کشید تا منظور مرا از مراجعه به آنجا فهمیدند و بالاخره با لطف و گرمی، حقیر را در جمع خانوادگی شان پذیرفتند.

اولین چیزی که از آنها خواستم، عکس شهید جوادی بود که همیشه این اشتیاق وافر را داشته ام تا شهیدی که مرا طلبیده و توفیق کار کردن را درباره اش پیدا نموده ام، از طریق عکس ها و آثار دیگرش، بهتر و بیشتر بشناسم.

اولین عکس، نمایی بود از نزدیک، با چهره ای گندم گون و نورانی، و لبخندی که زیبایی و ملاحت چهره را دوچندان می کرد.

همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده، مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده لشکر معرفی کند و...، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.

در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال داشته است. گفتم: بیست و پنج، شش سال.

لبخندی زد و گفت: اکبر تو سن نوزده سالگی شهید شده!

همان روز با خود قرار گذاشتم که اگر زمانی خواستم بر خاطرات آن بزرگوار مقدمه ای بنویسم، از مظلومیت و گمنامی به عنوان اولین شاخصه او یاد کنم.

بعدها اسلام نجاری - یکی از همرزمان شهید - در این باره گفت: جوادی کسی بود که مظلوم زیست، مظلوم شهید شد، و بعد از شهادت هم مظلوم ماند.

تاریخ نوزده ساله زندگی دنیایی او از پانزدهم مهرماه 1344 شروع شده و در بیست و پنجم اسفند 1363 خاتمه یافته است. در این مدت، آن قدر ردّ پا و خاطره از خود برجای گذاشته که چندین جلد کتاب می توان درباره آنها نوشت.

فراتر از علم پزشکی

رحیم فیاض مقدم

پنج جای بدنش ترکش خورده بود. یکی از این ترکش ها، به عمق چهار سانتی متر، فرورفته بود در پشت رانش. قطر زخم به اندزاه سر انگشت شصت یک آدم بزرگ می شد.

چون می دانست پدر و برادرش از دیدن آن زخم اذیت می شوند، از من خواست تا کمکش کنم.

ابتدای کار یک دکتر حاذق و متخصص بردم بالای سرش. بعد از اینکه دقیق معاینه کرد، گفت: این زخم هیچ راه علاج نداره، درنهایت باعث قطع پا می شه!

اکبر انگار حرف او را نشنید؛ هیچ تغییری تو قیافه اش پیدا نشد.

وقتی دکتر رفت، گفت: شما اگر هر روز بیای زخم منو شست و شو بدی و پانسمانش کنی، ان شاءاللَّه به لطف خدا خوب می شه.

رو حساب این که زخمش از آن زخم های عمیق و مهلک بود؛ گفتم: شصت و شوی این زخم اون قدر درد داره که هربار باید تو رو بیهوش کنیم؛ همچین چیزی هم ممکن نیست.

لبخند زد. گفت: شما قول بده که هر روز بیای، ان شاءاللَّه صبر و تحملش رو خدا می ده.

از همان روز کار را شروع کردم. داخل زخمش پر بود از شن و ماسه. آنها را دانه به دانه، با پنس بیرون آوردم. بعد هم با مواد مخصوص، داخل زخم را شستم و پانسمانش کردم.

بعد از آن، مرتب این کار را ادامه دادم. پانسمانش هربار حدود یک ساعت طول می کشید. عجیب بود که او حتی یک آخ هم نگفت و یک بار ناله نکرد. چون خودم قبلاً ترکش خورده بودم، می دانستم عوض کردن پانسمان چه درد طاقت فرسایی دارد؛ آن هم عوض کردن پانسمان چنین زخمی. ولی او روزهای اول به من هم روحیه می داد تا بتوانم کارم را خوب انجام دهم!

دو هفته بعد، دهانه زخم تا قدر قابل ملاحظه ای به هم آمد. دوباره همان دکتر را آوردم بالای سرش. خیلی تعجب کرد. می گفت: همچین چیزی تو علم پزشکی سابقه نداره!

اکبر باید بیشتر از یک ماه دیگر در خانه می ماند تا زخمش به طور نسبی خوب شود، ولی صبح فردا، عازم منطقه شد، با همان زخم و ترکشی که در آن مانده بود؛ هرچه به اش اصرار کردم چند روز دیگر هم بماند، فایده نداشت.

شدت علاقه

محمدرضا بازگشا

هیچ وقت آقامهدی را این طور خوشحال ندیده بودم. خیلی ذوق زده شده بود.

آن روز برای کاری رفته بودم قرارگاه فرماندهی که او را دیدم. عزیز جعفری هم آن جا بود. از آقا مهدی پرسید: چه خبر شده حاجی؟ خیلی قبراقی.

او با همان خوشحالی و شوقی که داشت، گفت: اکبر جوادی امروز رسماً عضو سپاه شد، برای همین خوشحالم.

عزیز جعفری گفت: به قول فرمایش امام، هرکسی که به انقلاب خدمت کنه، پاسداره.

آقا مهدی گفت: این درست، ولی این که همچین نیرویی عضو رسمی سپاه بشه، برای سپاه خیلی خوبه.

من می دانستم که آقا مهدی عنایت خاصی به جوادی دارد، چراکه او در لشکر هم یک نیروی کاملاً معنوی بود، و هم حکم آچار فرانسه را داشت در امور نظامی؛ مثلاً وقتی واحد آموزش بدون فرمانده شد، آقا مهدی مسؤولیت آن را به جوادی داد، ضمن این که فرماندهی تخریب هم به عهده اش بود.

با این همه، تازه آن روز بود که شدت علاقه شهید باکری را به او فهمیدم.

دیدار

احد جوادی نظرلو

بعضی از نیروهای اکبر، بچه محل های خودمان بودند که با آنها خیلی رفاقت داشتم، مثل جلیل محمد پورکارگر و سیدمحمود ثقفی.

از طریق همین رفقا، حکایت های زیادی راجع به تبحر اکبر در رزم شنیده بودم. مثلاً می گفتند با وجود این که صدها بار برای زدن معبر، به عمق میادین دشمن رفته، و یا بارها سر راه آنها مین کاشته، اما هیچ بار دست از پا خطا نکرده و برای یک دفعه هم زخمی نشده است.

یا می گفتند در درگیری های رو در رو با دشمن، احتیاط زیادی به خرج می داده و در حالی که تلفات زیادی از آنها می گرفته، اما خودش آسیبی نمی دیده است.

او اعتقاد راسخی داشته که اگر کسی خودش را مفت و راحت به کشتن بدهد، دیگر شهید به حساب نمی آید.

به خاطر همین شنیده هایی که راجع به اکبر داشتم، وقتی خبر شهادتش را آوردند، باورم نشد. موقعی هم که همراه پورکارگر برای دیدن جنازه می رفتم، خیلی گیج و منگ بودم. حتی وقتی جنازه پر از ترکش او را دیدم، باورم نشد که خودش باشد. یک ترکش بزرگ، سرش را از قسمت دهان به آن طرف برده بود. برای همین هم شناسایی اش قدری مشکل بود.

شب و روز اول، حال عجیب و غریب داشتم. گاهی بی اختیار اشک می ریختم، گاهی به نقطه ای خیره می شدم و گاهی سر به دیوار می زدم؛ ولی با تمام این حرف ها هنوز باورم نمی شد اکبر شهید شده باشد.

شب دوم، او را در عالم خواب دیدم. داشتیم باهم تو یک باغ قدم می زدیم. آن باغ پر بود از شکوفه های زیبا و صورتی رنگ. اکبر دستش را با محبت خاصی انداخته بود دور گردنم. ازش پرسیدم: تو مگه از دنیا نرفتی؟

خندید. گفت: می بینی که زنده ام و پیش تو هستم و دارم می خندم.

مدتی کنارش راه رفتم و باهاش حرف زدم. در طول آن دیدار، خاطرم را از زنده بودنش و از اینکه با ما هست، جمع کرد.

بعد از آن خواب، چنان آرامشی پیدا کردم که دیگر در هیچ کدام از مجالس ختم اکبر، به خاطر او حتی یک قطره اشک هم نریختم. این وضعیتم برای بعضی از اقوام و خویشان خیلی سؤال شده بود. حتی تک و توکی از آنها اسم مرا گذاشته بودند: سنگ دل!

وصیت مهم

علی رضا فرحناک:

آخرین وصیت های علی، هنوز هم آویزه گوشم است. می گفت: شهدای غریب و گمنام را فراموش نکنین.

می گفت: حتماً به خانواده های این شهدا سر بزنین، مبادا اونا رو از یاد ببرین.

می گفت: من و امثال من، اگر شهید بشیم، چون مسؤولیت داشتیم و شناخته شده بودیم، بلاخره کسایی پیدا می شن که بیان از خانواده هامون سر بزنن، ولی....

خیلی حرص و جوش این مطلب را می زد. به مسئول و غیر مسئول هم سفارشش را می کرد.

الان گاهی پیش می آید که سراغ بعضی خانواده های شهدا می روم، می گویند: سال هاست کسی در خانه ما را نزده که احوال مان را بپرسد!

پدید آورنده :سعید عاکف،

مجلات > انقلاب اسلامی و دفاع مقدس > امتداد > شهریور 1386، شماره 21ص۴۰


پ.ن:دوستی چند روز قبل می فرمودند در مصاحبه هایشان در مورد شهیدی بزرگوار به نام شهید تندرو،همرزمان شهیدتندرو صحبت از مظلومیت شهید جوادی می کنند.شهید نادری را مظلوم ترین شهید لشگر عاشورا می نامند .ایشان می فرمودند همرزم شهیدتندرو  در مصاحبه ها می فرمودند شهید نادری بعد از شهید جوادی مظلوم ترین شهید لشگر هستند....

 

ادامه مصاحبه با شهید جوادی....

 چگونه می توانیم محیط خودمان را معنویتر کنیم؟

اگر بخواهیم محیطمان را معنویتر کنیم ،راه این است  که از مادیات دست برداریم و اگر توانستیم از مادیات دست برداریم خواهیم توانست در خود حالت معنوی ایجاد کینم ولی اگر به دنیا فکر کنیم به هیچ عنوان نخواهیم توانست حتی یک درصد هم  در خود معنویت بوجود آوریم،اعتقاد به خداوند و آخرت است که شجاعتها و شهامتها و ایثارگریها و ناله ها را بوجود آورده،اگر فقط به دنیا و این زندگانی که در ان است فکر کنیم  خواهیم دید توجهی به خدا نداریم و کاری که در این دنیا انجام می دهیم سراسر زیان است،بیاییم دنیا را رها کنیم،مادیات را رها کنیم،بیاییم به طرف خدا ووقتی دنیا پرستی را رها کردیم آن وقت است که خواهیم توانست به خدا نزدیک شویم و واقعا به امام زمان "عج"اعتقاد داشته باشیم  معنویت ما زیاد شده و محیط ما کلا یک حالت معنوی و عرفانی به خود می گیردو واقعا به قیامت معتقد می شویم و آن وقت است که می توانیم  با این اعتقادات با دشمن بجنگیم  ولی اگر این اعتقاد و حالت معنوی را نداشته باشیم ،آیا می توانیم با دشمن مبارزه کنیم؟با دشمن چه فرقی خواهیم داشت ،دشمن  از ما هم قویتر است چرا که دشمن اسلحه و مهمات و تجهیزات ووسایل مکانیزه زیادی دارد ولی ما خیلی کم داریم ،تنها خلا هایی که میان مان هست ،ایمان و معنویت پر می کند.

از مسئولین جمهوری اسلامی چه انتظاری دارید؟

البته در نظر من در این مدتی که بودیم وپی برده ام،آن ضرباتی که در جبهه به پیکر ما وارد شده است و بر روی نیروها تاثیر زیاد گذاشته که مسئله خیلی مهم است و امام هم به آن اشاره نموده اند،اختلاف در شهر ها است که خدای نکرده این اختلافات با فلان مسئول یا بین فلان مسئول یا حتی بین امت شهرکم است،وقتی انسان کمی فکر می کند می بیند که در آن شهرها اختلاف وجود دارد واین باعث می شود که به پیکر جبهه ضربه وارد شود که در نتیجه نیرو کم شده و عملیات هم کم خواهد شد و تنها انتظاری که  فقط از مسئولین دارم این است که به هر نحو از دستشان می آید،با آگاهی دادن و رفتن بین ملت، ومسائل را باهم حل کردن، و با حل کردن مسائل خودشان ،باعث می شوند که شهرها حالت یکدست پیدا کنند و اگر شهرهای ما یکدست شوند،همه به امام واسلام فکر کنند تا این اختلافات از بین بروند،آن زمان است که خواهیم توانست ملتمان را در جبهه ها بیشتر حاضر کنیم وشرکتشان زیاد باشد  و در جبهه یمان پیروز شویم و عملیاتهایمان پشت سر هم باشد و صدام زود از بین برود....


پی نوشت:

بار بروردگارا ! از تو نحوه ی استجابت دعا را خواستم گفتی به زبان صحیفه  ی سجادیه سخن بگو...

معبود من ! فکر می کردم خونی و در رگهای ما جاری ...اما این شکست عهدها و بی پروایی چیز دیگری می گوید...

خدای من!ندای پاک "مولای یا مولای انت المولای وانا العبد "از مسجد جامع بر خاطرم مانده ....یعنی هنوز هم می شود خاطرمان سراغ شما را بگیرد!


یاد آن روز شرهانی بخیر....مصادف با اربعین بود و اولین اردوی زیارتی من به جنوب...

در معراج شهدا، شهید گمنام تازه تفحص شده گذاشته بودند...

قرار شد خواهران به زیارت بروند،وباز هم اردات دسته جمعی و پر شور خواهران...

بعد از رد شدن از صف بسیار شلوغ راهرو رسیدیم به داخل معراج...اتاق بسیار کوچکی بود.

برادری در آنجا  به عنوان راهنما یا خادم حضور داشتند...

مات ومبهوت اندازه پیکرشهید و فضای آنجا  بودم که با صدای آن برادر به خود آمدم...مدام می فرمودند خواهرم حجابت خواهرم حجابت ....خواهرم حجابت مهم تره....

با اینکه حجابی داشتیم ولی دست همه مان رفته بود سمت چادرمان...من هم ترسیدم که نکند حالم دست خودم نبوده و حجابم را رعایت نکرده ام.همش چادر ومقنعه ام  را جلو می کشیدم...

ولی ایشان دست بردار نبودند و باز می فرمودند خواهرم حجابت مهم تر از زیارت شهداست خواهرم حجابت...آنقدر تکرار کردند که هنوزم کلامشان در خاطرم هست....با یک ابهتی هم می فرمودند که من یکی خیلی ترسیدم ...

با هر تکرار ایشان دستم بی اختیار  چادرم را جلوتر می آورد....دوباره هواسم می رفت سراغ شهدا و آن کفن سفید یک متری (اولین بارم بود شهید گمنام را در کفن دیده بودم)وباز تکرار جمله توسط آن خادم بزرگوار....

یکدفعه شنیدم خادم فرمودند خواهرم حجابت برادرم نگاهت...ولی آنجا برادری حضور نداشت قرار بود بعد از خواهران به صورت دسته سینه زنی وارد معراج شوند....

آنجا بود که ترسم ریخت ومتوجه شدم که ایشان منظورشان برای آن لحظه نبود برای کل زندگیمان بود الان باز می ترسم....


راوی در اتوبوس مشغول صحبت بودند ،که از روی پل  رد می شدیم و زیر پل رود بزرگ و پر آبی رد می شد.راوی  فرمودند بچه ها به این آب نگاه کنید ،خیلی ها سوال می کردند اسم این رود چیه و از کجا می آد و....

ولی ایشان فرمودند بچه ها چند لحظه نگاهش کنید بعد میگم خدمتتان....

رد که شدیم راوی فرمودند بچه ها این آب هور بود...هر چشمی که به هور نگاه کند دیگر گناه نمی کند...یادتان باشد چشم شما به آب هور نگاه کرد....

 

مصاحبه ای خواندنی با شهید علی اکبر جوادی نظرلو فرمانده گردان تخریب لشکر 31عاشورا....قسمت یک

برادر جوادی لطفا درباره روحیه ی برادران تخریبچی  در مورد اینکه راه کربلا را باز خواهند کرد،توضیح دهید که چطور می بینید؟


البته آن برادری چه بسیجی وچه چه سپاهی بصورت داوطلب به جبهه ها می آید،یک آرزو دارد وآن آرزو همان رفتن راه شهدای کربلاست.بالاخره این راه را می روند که در آخر یا کربلا را فتح نمایند یا در راه آنها شهید شوند،آرزوی ذزمندگان شهادت ،بیرون کردن دشمنان اسلام است.این برادران آنقدر در خود آمادگی دارند وفداکاری نشان می دهند بخصوص برادران تخریب،که واقعا وقتی آدم به آنها ،به اعمالشان نگاه می کند می بیند که اینها واقعا راهیان کربلا وقدس هستند.اینها هستند که موانع موجود بر سر راه کربلا وقدس را از بین خواهند برد.چرا که در این امتحانات کوچک وعملیاتها نشان دادند که تا رسیدن به خط دشمن،چقدر از میدان مین وکانالهائی که بکار بسته شد،با چه فداکاری می گذرند،یک شخصی که می تواند جانش را در مشتش بگذارد و از این میدان مین ها و معابر ها و موانع بگذرد،صددر صد می تواند که کربلا و قدس و مکه وسایر جاها را فتح کند وخود را از الان آماده کرده اند.
تا بحال با درخششی که از خود در هر عملیاتی که انجام شده نشان داده اند،ثابت کرده اند که واقعا می خواهند کربلا وقدس آزاد شود و انشالله بزودی آزاد خواهند کرد.


برادر یکسری از ایثارگریها و رشادتهای برادران تخریبچی صحبت نمایید.


البته من اگر نخواهم درباره این برادران صحبت نمایم به این دلیل است که در خودم آن لیاقت را نمی بینم که از ایثارگریها و شجاعنهای برادران صحبت کنم،چرا که حتی برای خودم سخت قابل درک است که یک انسان آنقدر خودش را بخدا نزدیک کند واینهمه ایثار گریها و فدارکاریها از خود نشان دهدولی خوب،این برادران همه شان در کلاس امام نشسته اند و شاگردان مکتب اسلامند و اسلام است که اینها را تقویت می کند واسلام است که اینها را جانباز وشهادت طلب می کند،ایثار وروحیه ی فداکاری و رشادت ،کلا در بین نیروهای رزمی ،تخریب مشهور شده است و همه می دانند که تخریبچی باید ایثار وشجاعت ورشادت را در خود بوجود آورد و آن انتظاری که مسئولین و ملت از یک رزمنده ی تخریبچی دارند،واقعا بنحو احسن انجام دهد.


شجاعتی که برادران در میدان مین  و آن ایثاری کا در رابطه با مشکلات و عملیتها از خود نشان می دهند،از خود گذشتگی هایی کا در رابطه با عبور دادن نیرو از معبر وهدایت کردن وامثال اینها از خود نشان می دهند واقعا غیر قابل وصف هست و انسان نمی تواند این ها را وصف کند،برای هر کس مسئله ی طبیعی است که وقتی مرگش نزدیک بشود یا خطری رخ بدهد بدنش به لرزه می افتد و می ترسد،وقتی برادران ما می شنوند که مثلا به میدان مین خواهند رفت،آنهایی که قرار است به میدان مین نرند شروع به بی تابی می کنند که مارا هم ببرید و آنهایی که قرار است شب به میدان مین بروند ،غسل شهادت می کنند و هنگام صبح نماز می خوانند و با خدا راز ونیاز می کنند که اگر کسی با چشم خودنبیند نمی تواند توصیف کند و توصیف کردنی هم نیست که انسان بتواند توصیف کند.
یکی از هزاران ایثارگری ها که برادران در تخریب و میدانهای مین و شب عملیاتها کرده اند یک یا دو مورد را خدمتتان عرض می کنم تا روشن شود که برادران واقعا شیفته ی خدا هستند.
براردران رفته بودند مین ها را خنثی نمایند که یکی از برادران می نشیند تا ضامن را به جایش بیندازد،ضامن مین را حساس کرده بودند و ضامن بیرون آمده می آمد،فقط با دست سوزنش را نگه داشته بود و نمی گذاشت سوزن به چاشنی بخورد و عمل کند،بعد شروع به کنک خواستن می کند که بیایید مراازین مهلکه نجات دهید در حالیکه احتمال داشت در هر لحظه و ثانیه منفجر شود و چند نفر از برادران را ازبین ببرد،یکی از برادران می آید ومین را باهم بلند می کنند وبعد می اندازند طرف دیگر وچاشنی عمل می کند،این نمونه ای از شجاعت بود و می دانست که اگر جلو برود شهید یا زخمی خواهد شد،بدون اینکه بترسد و خود را گم کند جلو رفته ودوستش را نجات می دهد.اگر جلو نمی رفت احتمال داشت که دوستش خدای نکرده صدماتی برایش وارد شود.این یکی از شجاعتهای برادران بود.اکثر برادران اینگونه اند.


یکی دیگر از شجاعتها و رشادتها و ایثار گریهای برادران این است که در عملیات والفجر یک ،برادران به نزدیکی کانال می رسند و قرار بود که توسط وسیله ای از کانالها بگذرند&آن وسیله به آنطرف کانال نمی رسید ودر عین حالی که در داخل کانال سیم خاردار ومیدان مین بود و خودش هم چهار متر عمق داشت،یکی از برادران تخریب شهادتین را می گوید و خود را داخل کانال می اندازد و آن وسیله را با یکسری نقشه ها جابجا و درست می کند و برادران را به آن سمت کانال هدایت می کند تا عملیات پیروز شود .این برادر در عین حال که می دانست اگر داخل مانال برود احتمال90درصد-80درصد روی مین می افتد ،در سیم خاردار گیر می کند،یا با خمپاره ای که توی کانال خواهند زد شهید خواهد شد ولی اینها را جلوی چشمش می بیند وشهادت را در خود حل کرده و در آغوشش می گیرد و می خواهد که در راه خدا شهید شود،برای این همه ایثارگریها که نمونه هایش هم زیاد است دفترچه ای لازم است که انسان پشت سر هم شجاعتها و ایثارها و رشادتهایشان را بنویسد.
من یک مسئله را لازم می بینم اشاره نمایم و آن اینکه علتی که باعث شده برادران این همه ایثار و رشادت داشته باشند،اولین علتش این بود که این برادران در حین انقلاب بزرگ شده اند و در جریانات انقلاب بودهاند،اینها شاگردان امام هستند و چند سال در کلاس امام نشته اند و توانسته اند تقویت یابند و ایگونه در راه اسلام از جانشان بگذرند، دومین علت ،حالت معنوی وعرفانی برادران است،وقتی برادران می شنوند که وقت عملیات نزدیک شده و فردا خواهند رفت به میدان مین،چادر یا وسایلی که داشته اند.مثل جریان چادرهای اباعبدلله در شب عاشورا ،از هر چادر ،از هر گوشه،از زیر درختان و از هر گودال یا جاییکه انسان ظنش به آنجا می رفت ووقتی انسان نزدیکش می شد می دید که فانوس را گذاشته و نماز شب می خواند،یا در جاییکه فانوس نیست صدای الهی العفو می آمد،این یک حالت معنوی و اعتقاد آنها به کمکهای غیبی باعث می شد که این ایثارگریهاو رشادتها به پیش بیاید و اگر این رشادتها وایثارگریها باشد،می توانیم در جنگ تا آخرین نفر و تا آخرین لحظات پیروزی و خود پیروزی جنگ کنیم ولی اگر خدای نکرده اینجور کارها نباشد،آنزمان است که نخواهیم توانست،این شجاعتها و شهامتها وایثارگریها را داشته باشیم و آنزمان است که دشمن می تواند به ما غالب شود.


برادر اگر خاطره ای جالب ،از جبهه دارید برای امت حزب الله تعریف کنید.

 

البته برادری که به جبهه می آید و شروع به کار کردن می کند،سرتاسرش خاطره است،در جبهه لحظاتی هست،چه در پشت جبهه ،چه در خط مقدم همه اش خاطره است و لحظه ای نیست که انسان از آن خاطره ای برداشت نکند و به خاطرش نسپارد و همه اش لحظاتی جالب و آموختنی است،یک خاطره ای که مرا تا بحال خیلی منقلب کرده و حتی تا بحال نتوانسته ام در خودم حل کرده و درک کنم این است که به حضورتان عرض می کنم.

پیش از عملیات مسلم ابن عقیل ،قرار بر این بود که برویم یک میدان مین را پاکسازی کنیم ،در چادرها ثبت نام میکردند که5یا 6نفر از برادران را برداریم وبرویم به میدان مین،برادران در چادر حالت دیگری پیدا کرده بودند،حالت خاصی داشتند،در هر چادری دعای توسل و حلالیت از یکدیگر وامثال اینها که زیاد بود.به یک چادری رفتیم که حالت معنوی این چادر از چادرهای دیگر خیلی زیاد بود،قرار بر این بود که اسامی سه نفر از این برادران را بنویسیم وبریم به میدان مین،یکی از برادران می گفت چه کسی راضی هست 50تومن بدهم و جایمان را عوض کنیم تا من هم به میدان مین بروم ،در بین برادران برادر مسنی بود گفت که من خسته شده ام ونمی توانم پیاده روی کنم،بیا بجای من برو و50 تومانت را هم نمی خواهم و من انشالله فردا می روم،آن برادر یک حال خاصی در خودش پیدا کرد،خوشحال شد که وصف ناپذیر است،صبح با این برادران به راه افتادیم و در بین این برادران یک نفر هم بود که در کودکی پاهایش سوخته بود ونسبتا فلج بود  و این هم تا ساعت 12شب به جلو چادر آمد وگفت اگر اسم مرا ننویسید از اینجا نخواهم رفت ،اسم اینرا هم نوشتیم و وقتی به نزدیکی میدان مین رسیدیم،برادران بعد از خوردن صبحانه که میخواستند به میدان مین بروند،هر نفر دو رکعت نماز شکر خواندیم و یواش یواش برادران را در میدان مین تقسیم کردیم وشروع به کار نمودیم،یکی دونفر از آن برادران که در اول گفتم که می خواستند به میدان مین بیایند،اینها را نگهبان گذاشته بودیم و هی از بالای میدان مین صدا می دادند که ما را هم به میدان ببرید&بالاخرا آنها اصرار کردند و ما هم این برادران را صدا کردیم،آمدند و در رروی یک نوار شروع به کار کردن نمودند و تقریبا 10 و15 مین بود که خنثی کرده بودند و یک لحظه دیدیم که در نزدیکمان دود بلند شد،دانستیم که مین منفجر شده است،فردی که به روی مین رفته بود دیده نمی شد ،من در بین دود دیدم که یک نفر نشسته و یواش یواش به عقب می افتد و در حال افتادن که حدود سه ثانیه از انفجار نگذشته بود که می گفت ادرکنی یامهدی،الهی العفو و امثال اینها را پشت سر هم می گفت،این یک خاطره ای بود که هیچ وقت از یادم نمی رود،بطوریکه این آنقدر به خدا نزدیک باشد حتی زمانی که بدنش زخمی شده و از اعضایش رفته،حالا در وقت سه ثانیه که خودش را پیدا نکرده ،شروع می کند به یا مهدی ادرکنی گفتن و اینقدر عاشق مهدی باشد،تنها گلایه ای که این برادر کرد این بود که مرا اینقدر پیاده خواهید برد،وقراربودکه  این برادر را بعد از سه ساعت پیاده روی به عقب بفرستیم،تنها گلایه وناله ای که کرد این بود وحتی یک آخ هم نگفت که مرا اینجور کردید وامثال اینها وگلایه ای که کرده بود که مرا اینقدر پیاده خواهید برد،بعد پشیمان شد،گفت چرا من به این مسئله اعتراض کردم،واین از خاطراتیست که از نوادر هست که باید هر نفر خودش ببیند و مشاهده کند وواقعا با چشم ببیند که اینجور انسانهایی هستند،اگر ما نگاه کنیم در مکتبهای دیگراصلاهیچ جایش  یک خاطره و منظره که نشان دهنده رشد انقلابی یک مملکت باشد،نشان دهنده ی این باشد که ملت شهادت طلب هستند و اینقدر در راه اسلام استوار باشند دیده نمی شود.


حالا این در ایران است که با نشستن در کلاسهای امام و الهام گرفتن از سخنان امام ،اینجور شاگردان تربیت شده به جامعه داده است وبزرگ انسانهایی که واقعا شهادت طلب وایثارگر وشجاع که تربیت کردهاند .واین را هم بگویم که این برادر خودش به من می گفت که نه مادر دارد ونه پدر...خودش بود وکار می کرد...به نظر من تنها جاییکه این برادر تربیت یافته است،بطن انقلاب است وانقلاب توانسته است که این برادر را تربیت کند وگرنه هیچ کس وهیچ فرمول و محاسبه ای نمی تواند اینجور انسانها را تربیت دهد که از جان خودش بگذرد و در عین حال که یکسری از اعضای بدنش قطع شده یا زخمی شده،باز خدا وامام زمان عج ،از یادش نرود وباز هم آنها را صدا زند.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ادامه دارد....

دست نوشته(2)...

با نام ویاد خداوند شهیدان

بسی گفتیم وگفتند از شهیدان                شهیدان را شهیدان می شناسند...

در این پست برگه هایی از دفترچه یادداشت شهید علی ااکبر جوادی نظرلو را قرار دادم.

سال قبل بود می خواستم گامی بردارم و شهید جوادی را در فضای مجازی معرفی نمایم ،یک سال از آن زمان می گذرد و چندی پیش به اطلاعات خرده ای شامل عکس ونامه های شهید وهم چنین زنگی نامه ودست نوشته های شهید دست یافتم.

حال وقتی میان این اطلاعات می گردم تا بهترینش را برای معرفی شهید انتخاب کنم در میان کلمه به کلمه وجمله به جمله ی دست نوشته ها ودغدغه های شهید بزرگ گم می شوم.وجالب این است که هربار که نگاه می کنم مورد جدیدی در همان برگه دست نوشته جلوه میکند.

شهید بزرگ است و مقدس...شهید هم از خاک آفریده شده بود وروح خدا را داشت...اما گذشتند از آنچه که باید می گذشتند...هر زمانی برای خودش گذشتنی های دارد ...

و من عاجزم از شناساندن ومعرفی یک روح بزرگ...کسانی بودند که به لقاء خدا رسیدند ...

 


در این دست نوشته به تاریخ و هدف شعر ومناسبت روز که در پایین برگه هست  وکلام امام در بالای برگه دقت نمایید...

من در راه شهادت

                    پا از سر نشاسم

                                   از مردن نکنم پروا

در این میدان

        با شادی می رزمم

                        تا که دهم جانرا

دل من زصفا می سوزد

                     که درد گران افروزد

                          در این دنیا

                          در این دنیا


به نظرم این ها  یادگاری نوشت های هم رزمان شهید هستند...

یادگاری نوشت در جبهه ...بوی خدا...عشق به اسلام...معلم رهبر زمان...

۱

۲

 

۳


این دست نوشته ها دغدغه ونظم ودقت را در ذهنم تداعی می کند.سختی کار رزمنده ها و یادداشت برداری از تک تک مسائل با ریز بینی با شمار ه بندی ،رمز موفقیت را در این ها باید جست.مطالبی که هر چه کلنجار می روم متوجه نمی شوم متوجه اصل مطلب نمی شوم بسیاری چرا برایم وجود دارد...چگونه چشم باز کنیم وکی قرار است ببنیم ،تا به آنچه که نوشته اید وخواسته اید برسیم...

دست نوشته ی ناقص شهید مرا به خود می آورد که این شماره۱۲ را من وتو باید پرکنیم ...شهید منتظر قلم من و شماست...

"

جریانات اردوگاه

1-عدم مشخص نمودن وظایف فرماندهی اردوگاه واینکه مسئولیت اردوگاه بدست کی است

2-مسائل پشتیبانی مشخص نبود که از طریق کی باید حل شود

3-اهمیت ندادن به مسئله ی آموزش از طرف مسئولین گراها

4-اطلاع ندادن در رابطه با سخنرانی برادر رحیم و تعویق مانور گر قاسم و جریانات آماده سازی آن

5-اهمیت ندادن به مانور که از طرف مسئولین گرا انجام می گرفت.

6-سطح کیفی کلاس ها در سطح خوبی نبودند.

7-از نظر مربی در کمبود کامل بودیم.

8-وسیله ی نقلیه ای نبود که ما نیرو ها را به منطقه مانور انتقال دهیم

9-جریانات گر کربلا و مانور آن

10-مانور گر حضرت سید الشهدا وعللی باعث شد آن مانور به تعویق بیفتد

11-زمانی که در اردوگاه بودیم برنامه هایی در اردوگاه خیبر ریخته شد که ما اصلا  از کم وکیف آن اطلاع  نداشتیم.

12-

 

...............................................................................

باز هم شماره ی هشت را خالی گذاشته اید...

ای شهید !کار ما از کاش بودی و یادم می دادی ها گذشته است...راه رفته تان برای ما کلاس درس است اما شاگرد تنبل کلاسیم انگار...

"

-کیفیت مربیان آموزشی و اعزام نیروی جدید جهت دیدن دوره و اطلاع دادن دوره ها

2-درخواست وسایل کمک آموزشی-جزوه-وطرحهای ماکت

3-سهمیه برای میدان موانع-سیم خاردار

4-مربیان زنجان واعزام مربی از تبریز

5-دوره پدافند23 م م

6-درخواست پول از آقای حسینی

7-دیدار با حسین

8

 

....................................................................

 

"

برنامه ای بطور مشخص نداریم هر روز هر کس یک چیزی می گوید و در بین گردانها و سایر واحدها نمی توانیم برنامه ریزی دقیق داشته باشیم.

به آموزش نظامی باید خط داده شود وبرنامه ریزی از طریق آموزش باید اجرا گردد تنها اینطور نمی شود

گردان ابوالفضل بدون مانور ماند –امام حسین آنطور شد و سیدالشهدا هم به خاطر تیر اندازی ما را بازی داد و یک روز به عقب انداخت

 

علی اکبر سر موعود پیاده روی نکرد و برنامه ها را به هم ریخت

جریانات سنگر سازی علی اکبر و عدم همکاری آن

نبودن مسئول ثابت در اردوگاه که باعث می شود از جریانات خبر نداشته باشند

و باعث می شود برنامه ها به هم ریخته شود

کانیز ما بیش از دو ماه است که بدستمان نرسیده است-کمبود خودرو باعث دیر رسیدن مربی به کلاس یاکند شدن ویا ماندن نیروهای ما از برنامه ها می شود-مینی بوس ما را آواره کرده است چند نفر نیرو را جهت میدان موانع مشغول کردیم و نیز جهت زدن خاکریز بیشتر از 16 روز است که آواره هستیم

 

جریانات علی اکبر ونبودن خودرو ناشی از نا هماهنگی ما نبود بلکه مدیریت داخلی سستی نموده است اگر قرار بود به ستاد بگویم چرا به ما نگفته است

............................................................................

مسائل ایمنی را دقت نمایید....

 


و در ادامه چندین دست نوشته شامل اسامی نیروها وبرنامه ریزی و تقسیم نیروی شهید...

اگر کسی علاقمند بود ادامه مطلب را مشاهده نماید...

 

ادامه نوشته

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!

 

با اکبر جوادی تا حدی رابطه ام خوب بود و هر وقت هم که در جبهه بودم غالبا به دیدارش می رفتم.آن دوران جوادی،هم فرماندهی گردان تخریب را بر عهده داشت و هم آموزش نظامی لشکر را.عملیات بدر نزدیک بود،یک روز گفتم :"برادر جوادی!احتمال می دهی چه کسانی در این عملیات شهید شوند؟"

گفتند:"برو از آقا مهدی بپرس!"روزی گذرم به ستاد لشکر افتاد،رفتم پیش آقا مهدی و گفتم:"من همچنین سوالی از برادر جوادی کردم و ایشان هم گفت که از شما بپرسم."

آقا مهدی در جوابم گفتند:"شما از برادر جوادی بپرسید،او جوابش را می داند."برگشتم پیش اکبر جوادی و گفتم :"آقا مهدی هم محول کردند به شما!حال جواب سوالم را می دهید؟"

کمی سکوت کردند و سپس با آرامش خاص گفتند:"من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!"

با خود فکر کردم که اکبر جوادی و آقا مهدی باکری چقدر همدیگر را خوب شناخته اند.

راوی:محمد محمد زاده

دست نوشته ...(1)

بسم رب الزهرا سلام الله علیها...

 دست نوشته ای از شهید بزگوار علی اکبر جوادی...

وقتی به این دست نوشته ها وکلمات ودقت شهید فکر می کنم ،وقتی نظم را در لابلای  جملات می بینم،وقتی دغدغه های ایشان را مقایسه می کنم با امروزم ،یا به وظیفه شناسی ایشان دقت می کنم حتی شرم گین می شوم از گفتن شهدا شرمنده ایم...و این نباید راهی برای توجیه کم کاریم باشد.

جای خالی رزمنده ها در فضای سایبری را هم احساس کردم .چه خوب  می شود برای هر کلمه ی این دست نوشته ها خاطره ی مربوط به آن را بیان کرد...انشالله تلاشم را خواهم کرد تا محقق شود.

تصاویر تزیینی برگرفته از آلبوم شهید علی اکبر جوادی هستند اما بنا بر سلیقه ی شخصی بنده کنار مطالب قرار گرفته اند ومربوط به جمله ی شهید نیستند وجنبه ی تزیینی دارند.

اسکنی از دست نوشته شهید:

مراحلی که زمان اعزام به جبهه از سال 1361-تیر ماه ، بیست ویک در خاطرم می ماند.

گرفتن تعرفه بسیج-گرفتن معرفی از واحد احتیاط مسجد مصطفی پادگان تبریز(سپاه)

راه آهن-اعزام بوسیله قطار-

تهران و رفتن به خانه خاله با دوستم-

(سومین نفر از سمت چپ شهیدجوادی)

دوباره راه آهن واهواز...

 (سمت راست اولین نفر)

مسجد شهید براتی  تقسیم بندی و افتادن ما در گروه شهید  گردان مدنی

(سمت راست چهارمین نفر)

تعویض دسته وتک تیر انداز شدن ما-تحویل اسلحه-اعزام به بنه ی  تاکتیکی-مرحله پنجم عملیات رمضان-زخمی شدن...

پاسگاه کوک سواری-صبح عملیات-

 

دو شب نگهبانی-

آب جلو خاکریز-تخلیه جبهه بازگشت به بنه ی تاکتیکی-

تعویض بنه وگم شدن ما-بنه جدید-ثبت نام برای تخریب نساجی اهواز-اختلاف در مورد دعای توسل در نساجی-

صحبت مربی تخریب-انرژی اتمی-حوزه ی تخریب-آوردن به مرخصی برگشتن از مرخصی-روزی که به سومار رفتیم-

پیدا کردن گوسفند –انتقال به دزفول –سر بریدن گوسفند

دزفول وهمگام با ورود ما وزدن موشک-پایگاه شهید مصطفی خمینی-دعوای اردبیلیها با تبریزی ها-اعزام به رقابیه-جلسه حاجی همت-خوردن هندوانه وحشی توسط برادر نیکی

انتقال به رقابیه-غذا نرسیدن به بچه ها-

جلسات مقدماتی-دیدن امام زمان توسط یکی از نیروها و جو آن

 


پ .ن :ارادت نسبت به شهیدان...

شهید در نظرم مقدس است و دارای احترام ...شهید برایم مقدس است نه جرات دارم  برادرم خطابش کنم ونه یک دوست ونه پدرو...به نظرم احترامش با احترام به دیگران متفاوت باید باشد...رابطه با شهدا رابطه ای مقدس هست وباید ارزش آن حفظ شود.دلیل وهدف شهادت در رابطه با شهدا در نظر گرفته می شود.شهید از آسمان نیامده  و دست نایافتنی نیست اما در روابط و در صحبتها و توجه داشته باشیم  شهید شخصی بزرگتر از افراد عادی دوروبر من هست درست است از آسمان نیامده ولی به آسمان که رفته....در مقامی است که زنده است و عند ربهم یرزقون...

شهید برای من عادی نیست ولی اعتقاد دارم همه می توانند شهید شوند وآسمانی...حتی در بستر خواب...

شهید و شهادت دست نایافتنی نیست ...اما بعضی دیدگاههایمان مقام شهید را در نگاه دیگری ممکن است  تنزل دهد.

لطفا نظرتان را در رابطه با این پا نوشت ورابطه ی با شهدا بفرمایید...

 

خدایا راه رسیدن به رضایتت را نشانمان ده و ما را در آن مسیر ثابت قدم...

 

سرنوشت...

«چيزي که من هميشه در زندان انفرادي با خودم مي گفتم اين بود که رجايي،همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو آنها را بخواني. يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند.»

                                                                شهیدمحمدعلي رجايي